راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت ! راهب
که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند , تصمیم گرفت با او صحبت
کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی
می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر
نمی کنی ?؟! زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از
صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه
تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه دیگری برای امرار معاش
پیدا نکرد ... بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی
گری پرداخت . اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا
آمرزش می خواست ... راهب که از بی تفاوتی زن
نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این
گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! و از آن روز کار دیگری نکرد پ ن:نمیدونم چی بنویسم فقط میخوام یه بار دیگه اینو بخونین و در موردش فکر کنید
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:21 توسط بی نقاب
|

برای اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت … وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت می گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی
کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد
شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم
این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟!» مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است !!!» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید…! » امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است : همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها
در برابر ما قرار دارد ؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده
ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار
شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود
غافل می شویم …؟!! خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم…
«امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمریکا
در حالی که هرگز به ذهنمان نمی رسد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:4 توسط بی نقاب
|

الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! .. مثل اینکه صدای یه فرشته است بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خداباهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو
زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو.. دیگر بغض امانش را
بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت: خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا ؟این مخالف
تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد
مامانم ،ده تا دوستت دارم . اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل
بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم . مگه ما باهم دوست
نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه
اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا
پس از تمام شدن گریه های کودک آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش
رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های
عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت پ ن:نمیدونم چی بگم و چی بنویسم فقط میخوام یه بار دیگه اینو بخونین و در موردش فکر کنید 
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:45 توسط بی نقاب
|

یه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار می
خواست بگیردش. یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از
اونجا می گذشت. ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو
بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره. رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید
که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره. به ماره گفت تو که
گفتی نمی تونه منو بگیره. پس چی شد؟ ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند
هستم. این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا
بیرون. اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون. گفتم ولش
کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش. اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟ شده کاری کنی که فقط و فقط واسه خدا باشه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:46 توسط بی نقاب
|

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد،
کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند.
سنگ زیبایی درون چشمه دید. آن را برداشت
و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافری برخورد کرد
که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود.
کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد
و به او داد.مرد گرسنه هنگام خوردن نان،
چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد.
نگاهی به زاهد کرد و گفت:
«آیا آن سنگ را به من می دهی؟»
زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد.
مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.
او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است
که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند،
بنابراین سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حرکت کرد.
چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:
«من خیلی فکر کردم،
تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد،
خیلی راحت آن را به من هدیه کردی.»
بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت:
«من این سنگ را به تو برمی گردانم
ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم.
به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم؟»
پ ن: چقدر دوست داشتین جای اون زاهد بودین ؟
به نظرتون چطور میشه یکی به جایی میرسه که
هیچی واسه خودش نمیخواد
و حاضره واسه خوشی دیگران از چیزای باارزشی بگذره؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:46 توسط بی نقاب
|

پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى
سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ پسرکدستش را در جیبش کرد ، براى من یک بستنى بیاورید. و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام
کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز
در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود ! . پ ن: گاهی اوقات خیلی ساده با یه از خود گذشتگی میشه دلی رو شاد کرد چند بار از خودت واسه شادی دیگران گذشتی ؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار
با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر
خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
خدمتکار
یک بستنى آورد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:42 توسط بی نقاب
|

یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن.
در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه
پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر
در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که
برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل. و گفت ورود حیوانات به
داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن،
اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه
به راهش ادامه داد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان
خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد. بعد
نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین
تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟
نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می کنه. هر کسی
حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن. اما اگرکسی حاضر نباشه از مهمترین چیزای زندگیش بگذره، به اینجا میاد. پ ن : نا حالا چند بار جهنم رو به بهشت ترجیح دادین؟
و روش نوشته: "بهشت"
مسافر
پرسید: اینجا کجاست
وقتی
مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد
فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:59 توسط بی نقاب
|

حکایت زندگی مورخان
مینویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی
خراسان)حمله میکند، با کمال تعجب مشاهده میکند که دروازه آن شهر باز
میباشد و با این که خبرآمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را
ادامه میدادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او
به گوش میرسید عدهای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش میشدند و بقیه به
خانهها و دکانها پناه میبردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب میدهد: من هم ابن عباس هستم. اسکندر با خشم فریاد میزند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده،چرا از من نمیترسی مرد جواب میدهد: من فقط از یکی میترسم و او هم خداوند است. اسکندر
به ناچار از مرد میپرسد: پادشاه شما کیست؟ مرد میگوید: ما پادشاه نداریم
ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند. اسکندر
با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت
میکنند در میانه راه با حیرت به چالههایی مینگرد که مانند یک قبر در
جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان میرسند، اسکندر با
تعجب نگاه میکند و میبیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت
زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد . ابن یوسف ده دقیقه
زندگی کرد و مرد! اسکندر
برای اولین بار عرق ترس بر بدنش مینشیند، با خود فکر میکند این مردم
حقیقیاند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده میرسد و میبیند
پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عدهای به دور او جمع
هستند. جلو میرود و میگوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟ پیر مرد میگوید: آری، من خدمتگزار این مردم هستم! اسکندر میگوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه میکنی؟ پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده میگوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم! اسکندر میگوید: و اگر نکشم؟ پیرمرد میگوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد. اسکندر
سر در گم و متحیّر میگوید: ای پیرمرد من تو را نمیکشم،ولی شرط دارم. پیرمرد میگوید: اگر میخواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمیپذیرم. اسکندر ناچار و کلافه میگوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا میروم. پیرمرد می گوید: بپرس! اسکندر میپرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟ پیرمرد
میگوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون
میآییم، به خود میگوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود،
مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی
برای هر روز ما میباشد! اسکندر میپرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد
جواب میدهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا میرسد، به کنار بستر او
میرویم و خوب میدانیم که در واپسین دم حیات، پردههایی از جلوی چشم
انسان برداشته میشود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست! از
او چند سوال میکنیم: چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول
انجامید؟ چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟ برای بهبود
معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟ او
که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" میگوید: در تمام عمرم به مدت یک
ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک
ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا
و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایهام که میدانستم
گرسنه است، پنهانی به در خانهاش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و
برگشتم! بعد
از آن که آن شخص میمیرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه
کرده و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد! یا
مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک
میکنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم
تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک میکنیم: ابن
یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود! بدینسان،
زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود میگیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم،
مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد! اسکندر
با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام میکن د و به لشکر خود دستور میدهد:
هیچگونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام میگذارد و شرمناک و
متحیر از آن شهر بیرون میرود! روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم!
پ ن : فکر میکنید: اگر چنین قانونی رعایت شود،
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:25 توسط بی نقاب
|

روزي عده اي مشغول ساخت مسجدي بودند بهلول از انجا ميگذشت پرسيد چه ميكنيد؟ گفتند : مسجد مى سازیم . گفت : براى چه پاسخ دادند: براى چه ندارد براى رضاى خدا. بهلول خواست
میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، و روى آن نوشتند ((مسجد بهلول ))؛ شبانه آن را بالاى سر در مسجد
نصب كرد. سازندگان
مسجد روز بعد آمدندو دیدند بالاى در مسجد نوشته شده است مسجد بهلول ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا كرده به باد كتك گرفتند كه زحمات دیگران را به
نام خودت قلمداد مى كنى ؟! بهلول گفت :
مگر شما نگفتید كه مسجد را براى خدا ساخته ایم ؟ فرضا مردم اشتباه كنند و
گمان كنند كه من مسجد را ساخته ام خدا كه اشتباه نمى كند. چه بسا
كارهاى بزرگى كه از نظر ما بزرگ است ولى در نزد خدا پشیزى نمى ارزد. شاید
بسیارى از بناهاى عظیم از معابد و مساجد و زیارتگاهها و بیمارستانها و
پلها و كاروانسراها و مدرسه ها چنین سرنوشتى داشته باشند حسابش با خداست . پ ن : تا حالا شده به اين قضيه فكر كني كه چقدر از كارات محض رضاي خداست؟ شده يه كاري رو خالص فقط و فقط واسه رضاي خدا انجام بدي؟
محرمانه سفارش داد سنگى
تراشیدند
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:47 توسط بی نقاب
|

قصاب با دیدن
سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را
در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته
بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه
کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود
سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم
کیسه راگرفت و رفت. قصاب که کنجکاو
شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در
خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز
شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش
راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها
کرد و ایستاد . قصاب متحیر از
حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس
امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا
اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در
حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس
در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند
خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده
شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان
حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش
را به در کوبید . اینکار را بازم
تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف
محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را
چند بار به پنجره زد مردی
در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله
به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است . این باهوش ترین
سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به
قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار
تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی : اول
اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نمی شوند و دوم اینکه چیزی که
شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است . سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
و به خاطر داشتنش خدا رو شکر کنیم
پ ن: شما چقدر قدر داشته هاتونو میدونین ؟
ایا براش شاکر هستین ؟
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:20 توسط بی نقاب
|
